عیدفطر 95
ماه رمضون تموم شد و دوباره روز از نو و روزی از نو.

تعطیلات عیدفطر امسال برعکس همه ی دفعات تصمیم گرفتیم تا بریم شمال و هم سری به قوم و خویش شوهر بزنیم و هم تفریح و گشت و گذاری. چهارشنبه صبح راهی شدیم تقریباً ساعت 5 صبح بود که راه افتادیم و حدود یک ساعتی که رفتیم هرچی جلوتر رفتیم ترافیک شدیدتر شد و به درخواست من مسیر بازگشت رو انتخاب کردیم وتو همین حین بود که پدر مهربان زنگ زد و راه ذیگری را پیشنهاد فرمود و مسیر را کج نمودیم. سخن کوتاه که دیگر اینچنین جسارتی نخواهیم کردو هرگز هرگز در تعطیلات راهی دیار همسرجان نخواهیم شد. نشون به اون نشون که ساعت 3 بعداز ظهر رسیدیم و دیگر نه توانی بود و نه نایی و نه انرژی و نه ذوق و شوقی.

آرادی خدا رو شکر تو مسیر به جز دوساعت خوابیده بود و اذیت نشد و بعد از رسیدن آراد رفت حیاط تا میتونست با مهدیه و عطیه بازی کرد. از هوا چی بگم که هرچی بگم کم گفتم عالیه عالی نه گرم بود و نه سرد ابری و مناسب برای مشغول بودن آرادی. شب که شد هرکاری کردم بیا بالا نمیومد و در پایان هم با هزار جور ترفند آوردیمش خونه و سکانس بعدی هم که طبق معمول شیطنت در خونه و ......
ادامه مطلب
روز بعد هم صبح بعد ازخوردن صبحونه رفت حیاط و یه چند دقیقهای موقع ناهار اومد و دلی از عزا درآورد و بعدش که خواست بره با مقاومت من مواجه شد و نذاشتم بره تا هوای دم غروبی که خنک شد دوباره رفت پی بازی و شیطنت. البته یه چند ساعتی هم خونه ی عمه فریده اش به تنهایی سرکرد تا من و همسر جان برای کاری راهی سیاهکل شویم و تقریبا بعد از دو ساعتی بازگشت دیدیم به به پسرمان برای تفریح به همراه دخترعمه ها و پسرعمه اش به مزرعه برنج رفته اند. و با اصرار ما حاضر شدند تا بازگردند.

رودخونه.



اینم یکی از شبای ماه رمضون و افطاری خونه ی پرستو


جمعه هم که تا پاسی از شب را در همانجا سرکردیم از ترس ماندن در ترافیک و ساعت یک بود که راهی شدیم سمت تهران و چهار ساعت بعد رسیدیم.





عیدفطر 95 
